... رادین برای اولین بار تاب بازی می کنه ...
به نام خالق مخلوقات
- رادین برای اولین بار تاب بازی می کنه 18/11/1390
پنج شنبه است و حالا که از خواب بیدار شدیم ، منو پسری هر دو سر حال و شادابیم . با اینکه زمستونه اما هوای قشنگیه .آفتابی با یه هوای ملس که نه سرد و نه گرم.
بعد از شستن دست و صورت خودم و رادین دلم خواست برم بیرون .تو فکر این بودم که کجا برم ، کجا نرم ، یهو به نظرم رسید رادینمو ببرم پارک کنار خونمون .
پس بلند شدم و لباس خودمو پوشیدم و بعد لباس رادینو پوشوندم .
بدو بریم پسری....
.....
ساعت 11:00 رسیدیم پارک.رادین سوار کالسکه شده بود .
یه پسر خوب خوابیده و بدون غرغر ...
به پارک گه رسیدیم یه گشتی با کالسکه تو پارک زدیم .هوا واسه رادین خوب بود ، اینو از لمیدنش تو کالسکه فهمیدم .
بچه ها تو پارک مشغول بازی کردن بودند و عده ایی هم تو محوطه بازیگاه در حال بازی بودند . بعد از کمی چرخ زدن تو پارک رادین رو به بازیگاه بردم .
اول رادین رو که همچنان سوار کالسکه بود طوری گذاشتم تا تاب بازیه بچه ها رو تماشا کنه و با بچه ها و بازی کردنشون آشنا بشه.
رادین به تاب بازی بچه ها نگاه می کرد . اولش با تعجب و بعد با ذوق بهشون نگاه می کرد.
چند لحظه ایی به تماشا نشستیم که یکدفعه یه تاب توجه منو به خودش جلب کرد و اون تابی بود که مخصوص نی نی ها بود .
با دیدن اون تاب خوشحال شدم و سریع رادین رو از کالسکه بیرون آوردم و بردم رو تاب نشوندمش . بعد شروع کردم به تاب دادنش.اینقدر خوشش اومده بود که غش غش می خندید .
این اولین باری بود که پسری من سوار تاب شده .
بعد از این که دیگه واسش تاب خوردن عادی شد دیگه مثل قبل بلند بلند نمی خندید و فقط از تاب خوردنش لذت می برد و من هم براش " تاب تاب عباسی ....خدا منو نندازی " رو می خوندم.
در حین خدده هاش از وقت ا ستفاده کردم و ازش فیلم برداشتم برای یادگاری.
دیگه وقت خواب رادین نزدیک بود و کم کم داشت داشت اهن و اوهونش در میومد . از تاب بیرون آوردمش و بغلش کردم و چون خیلی وقت بود خودم هم تاب سوار نشده بودم ، سوار تاب دو نفره شدم و با رادین تاب خوردیم تا رادین خوابش برد ، اما من همچنان از تاب خوردن لذت بردم و یکمی واسه دل خودم تاب بازی کردم ، به یاد کودکی هام....
در حال تاب سواری بابا احمد زنگ زد گفت که آماده بشیم تا بیاد دنبالمون تا بریم خونشون .از تاب پایین اومدم و رادین رو که خواب بود تو کالسکش گذاشتم و به سمت خونه راه افتادیم .
در حال خارج شدن از پارک بودیم که بابا احمد کنارمون ترمز کرد . اما چون رادین تو کالسکه خواب بود ناچار رفت جلو در خونه و اونجا منتظر ما شد .
ما که رسیدیم وسطهای راه ، بابا احمد پیاده اومد دنبالمون تا رسیدیم جلو در که رادین دیگه بلند شد.بابا احمد رادین رو بغل کرد و من رفتم خونه تا وسائل رادین رو جمع کنم و کالسکشو جلو در پارک کنم .
این هم از ماجرای تاب سواریه رادین قند عسل من..........



... رادین برای اولین بار تاب بازی می کنه ...
