زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... رادین برای اولین بار تاب بازی می کنه ...

1390/11/18 14:16
نویسنده : مامان رادين
179 بازدید
اشتراک گذاری

به نام خالق مخلوقات

  • رادین برای اولین بار تاب بازی می کنه                        18/11/1390

پنج شنبه است و حالا که از خواب بیدار شدیم ، منو پسری هر دو سر حال و شادابیم . با اینکه زمستونه اما هوای قشنگیه .آفتابی با یه هوای ملس که نه سرد و نه گرم.

بعد از شستن دست و صورت خودم و رادین دلم خواست برم بیرون .تو فکر این بودم که کجا برم ، کجا نرم ، یهو به نظرم رسید رادینمو ببرم پارک کنار خونمون .

پس بلند شدم و لباس خودمو  پوشیدم و بعد لباس رادینو پوشوندم .

بدو بریم پسری....

.....

ساعت 11:00 رسیدیم پارک.رادین سوار کالسکه شده بود .

یه پسر خوب خوابیده و بدون غرغر ...

به پارک گه رسیدیم یه گشتی با کالسکه تو پارک زدیم .هوا واسه رادین خوب بود ، اینو از لمیدنش تو کالسکه فهمیدم .

بچه ها تو پارک مشغول بازی کردن بودند و عده ایی هم تو محوطه بازیگاه در حال بازی بودند . بعد از کمی چرخ زدن تو پارک رادین رو به بازیگاه بردم .

اول رادین رو که همچنان سوار کالسکه بود طوری گذاشتم تا تاب بازیه بچه ها رو تماشا کنه و با بچه ها و بازی کردنشون آشنا بشه.

 

 

                                      

 

رادین به تاب بازی بچه ها نگاه می کرد . اولش با تعجب و بعد با ذوق بهشون نگاه می کرد.

چند لحظه ایی به تماشا نشستیم که یکدفعه یه تاب توجه منو به خودش جلب کرد و اون تابی بود که مخصوص نی نی ها بود .

با دیدن اون تاب خوشحال شدم و سریع رادین رو از کالسکه بیرون آوردم و بردم رو تاب نشوندمش . بعد شروع کردم به تاب دادنش.اینقدر خوشش اومده بود که غش غش می خندید .

این اولین باری بود که پسری من سوار تاب شده .

 بعد از این که دیگه واسش تاب خوردن عادی شد دیگه مثل قبل بلند بلند نمی خندید و فقط از تاب خوردنش لذت می برد و من هم براش " تاب تاب عباسی ....خدا منو نندازی " رو می خوندم.

در حین خدده هاش از وقت ا ستفاده کردم و ازش فیلم برداشتم برای یادگاری.

دیگه وقت خواب رادین نزدیک بود و کم کم داشت داشت اهن و اوهونش در میومد . از تاب بیرون آوردمش و بغلش کردم و چون خیلی وقت بود خودم هم تاب سوار نشده بودم ، سوار تاب دو نفره شدم و با رادین تاب خوردیم تا رادین خوابش برد ، اما من همچنان از تاب خوردن لذت بردم و یکمی واسه دل خودم تاب بازی کردم ، به یاد کودکی هام....

در حال تاب سواری بابا احمد زنگ زد گفت که آماده بشیم تا بیاد دنبالمون تا بریم خونشون .از تاب پایین اومدم و رادین رو که خواب بود تو کالسکش گذاشتم و به سمت خونه راه افتادیم .

در حال خارج شدن از پارک بودیم که بابا احمد کنارمون ترمز کرد . اما چون رادین تو کالسکه خواب بود ناچار رفت جلو در خونه و اونجا منتظر ما شد .

ما که رسیدیم وسطهای راه ، بابا احمد پیاده اومد دنبالمون تا رسیدیم جلو در که رادین دیگه بلند شد.بابا احمد رادین رو بغل کرد و من رفتم خونه تا وسائل رادین رو جمع کنم و کالسکشو جلو در پارک کنم .

این هم از ماجرای تاب سواریه رادین قند عسل من..........    

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)